jump to navigation

چرا پسرها به مادر احتياج دارند؟! آوریل 28, 2009

Posted by aMiN in جالب و بکر.
Tags: , , , ,
8 comments

baby_03

baby_04

baby_01

ادامه عكسهارو در ادامه از دست نديد!

(ادامه…)

مقتول مرحوم علي دايي آوریل 23, 2009

Posted by aMiN in جالب و بکر.
Tags: , , , , , , , ,
6 comments

يك هفته طول كشيد تا با سماجت زياد هفته نامه شماره 206 همشهري جوان را كه در تاريخ 22 فروردين به چاپ رسيده بود گير بياورم اما ارزشش را داشت چون همانطور كه مي بينيد عكس صفحه اولش غوغايي به تمام معناست:

img_0001

img

پي نوشت :

اين روزها بحث علي دايي و مايلي كهن در ايران خيلي داغه و در نهايت ديروز كه افشين قطبي هم به اين جمع اضافه شد و ديدن اين عكس خالي از لطف نبود.

لينك به سايت همشهري وديدن مجله در آن

بازيگر زندگي آوریل 20, 2009

Posted by aMiN in جالب و بکر.
Tags: , , , , , , ,
7 comments

work_life1

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

*

*

*

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.  همانند بقيه مردم!!!

پي نوشت:

داستان واقعا تاثير گذاري بود و به واقعيت نزديك …

هفته پيش در مجله همشهري جوان اين تيتر رو ديدم ! : مقتول مرحوم علي دايي

عكسش جالبه از دستش نديد

جايگاه اختصاصي روحانيان آوریل 8, 2009

Posted by aMiN in جالب و بکر.
Tags: , , , , ,
3 comments

بدون شرح :

untitled

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.