پسرک (حکایتی آموزنده) جولای 1, 2008
Posted by aMiN in جالب و بکر.Tags: پسرک, آموزنده, جالب, حکایت, داستان کوتاه
trackback
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،” خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.”
پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد”. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”
پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه”.


خوشمان آمد .
من عاشق این جور داستانهای کوتاهم . اگه کتابی می شناسی در این زمینه منو بی خبر نذار .
خیلی خیلی زیبا بود ! این داستانهای کوتاه احساس عجیبی داره !جمله منتخبتون هم خیلی حقیقت دارد !
عجب احساس خوبی داشته، این لحظه!
عالی بود…
خیلی جالب بود.
عکسی که گذاشتی مناسب نیست.
جالب بود ، این جور داستان های کوتاه کتاب انگلیسی میتونم خیلی معرفی کنم ولی خب فکر کنم نشه خوندشون ، ولی خب ، کتاب های شل سیلور استاین و دیوید جرم سالینجر هستند که فوق العاده هستند ، کتاب های شل سیلور استاین ولی به نظر من بیشتر به درد بزرگتر ها میخوره ، مخصوصا هاملت به روایت کوچه و بازار !
خیلی جالب بود ! آدم کارم که میکنه اینجوری بکنه !
این سرگذشت بیل گیتسه کاش به این موضوع اشاره می کردی!
[...] پسرک (حکایتی آموزنده) پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. � [...] [...]